|
سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟ ......اجازه هست؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388 10:43 توسط پروانه |
کاش می شد بی بهانه ناز کرد نغمه ها را با تو هم آواز کرد کاش می شد با تو تا مرز جنون بی صدا و ساده دل پرواز کرد کاش می شد یک ورق از زندگی پاک می کرد وز سر آغاز کرد کاش می شد راز معنایی نداشت سفره دل را برایت باز کرد کاش می شد ماورای سحر تو همچو موسی در رهت اعجاز کرد کاش می شد تا تو لیلی می شدی تا که مجنون را به تو ابراز کرد کاش می شد عشق را هم می ربود تا میان دل و او افراز کرد کاش می شد آبرو را می شکست آسمان را سقف و رو انداز کرد + نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388 10:36 توسط پروانه |
پرچم پاک وطنم سبز بودم بابا سرخ گشتم ناگاه تا ببینی که چسان پرچم ایران شدم سبز و سرخ را بهم آمیخت تنم و سفید آمده بینش کفنم شیر یل در دل خورشید جهانتاب منم تا بدانند همه پرچم پاک وطنم + نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388 23:51 توسط پروانه |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 0:14 توسط پروانه |
امروز، بهترین روز خداست، هوای تازه میخواهم
عاشقانهترین سرودها را میخوانم، بینفرت
با سرزندگی
***
عشق پرکشیده با بالهایی از نور، بر دل
با دیوانگی
آسمان دل رنگین کمان عشق شده، در ساحل یار
با دلباختگی
پنجرة ایثار بازشده بر چهرة دشت، در بوسة خون
با مردانگی
روح گمگشته به خانه بازآمده، با سرور و شیدایی
با شیفتگی
دولت عشق ارزانی دوست شده، در نگاه ماه
با فرزانگی
آیین عشق لبریز شده از مهر الهی، زندگی زیباست
با دلدادگی
***
هر روز، زیباترین روز خداست، آهنگ خفتن نمیسرایم
لبخند را هدیة خانة دوست خواهم کرد، بیمنت
با افتادگی.
همیشه سبز و آفتابی باشید. + نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 0:12 توسط پروانه |
گامهاي بلند ، خنده هاي مليح و چشماني سرشار از ذوق بودن در كنار او ، محبتش را چنين مي خوانم : در كنارت خواهم ماند ، در آغوشت خواهم گرفت و آرام دست هاي مهربانت را بر سينه سوزانم خواهم فشرد . با بودن در كنار او ، دزد ، لحظه ها بود و غارتگر ، خوشي ها . سرور خنده هايش ، قصرش بود و مادر ، گريه ها . چقدر آسان لحظه هاي با هم بودن را سپري مي كردند ثانيه هايي سرشار از عشق يكي بودن و يكي شدن . هر روز غروب به اميد طلوعي زيباتر خشتي از محبت بر فراز كلبه مهرشان مي نهاد وچشم در چشم آن ماه تابان به خواب مي رفت تا طلوعي عاشق تر . اما روزي از روزها بر دلش زمزمه كردند كه يار شبانه و مونس دل تنگي ات ، تنهايي خواهد و بس . لحظه اي روح از آن تن خسته بي جان رها شد و آه كشان به جسم خسته تر از روحش باز گشت . بغض سنگيني قلبش را به درد آورد و نفس راه خود را در پيچ و خم هاي گلو گم كرده بود . اشك اجازه ديدن و دستانش ياراي در آغوش كشيدن فرزند سه ساله اش را نمي داد . واي ، نه ... روزگار لذت ديدن لبخند پريسايش را در كنار پدر را از او ربود و زخمي عميق بر تن خسته و روح رنجورش گذاشت . چه سخت بود ديدن پريسا با عكسي از پدر در دست و در پي مادر خواهان پدر پدري كه با نوازش هايش از خواب ناز بيدار مي شد و شباهنگام با كلام گرمش به خواب مي رفت . و چه سخت بود گفتني حقيقتي تلخ به كودكي اين چنين شيرين + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 2:52 توسط پروانه |
دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش + نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 1:28 توسط پروانه |
میرحسین موسوی به همراه زهرا رهنورد ساعت 10:30 روز جمعه 22 خرداد 88 با حضور در شهر ری به مسجد جامع ارشاد رفتند و در این مسجد، رای خود را به صندوق انداختند .مسجد جامع ارشاد در شهر ری، میدان نماز، ضلع جنوب شرقی واقع شده است. + نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 17:23 توسط پروانه |
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 17:10 توسط پروانه |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 1:55 توسط پروانه |
|